تبلیغات
وب نوشت های یک جوان ترسو

 

تو دین «نه» به من دادی، پدر، مادر! من دختر تو بودم، راه هایی را كه به من نشان دادی، پیشنهادهایی كه داشتی، شكل زندگی و ارزش های اخلاقی ای كه به من ارائه كردی، این است: نرو، نكن، نبین، نگو، نفهم، احساس نكن، ننویس، نخوان، نه، نه، نه و ... اینكه همه اش نه شد، من به دنبال دین آری هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن، چه بخوان و چه بفهم   ! به قول یكی از نویسندگان: «وای به حال دینی كه نه در آن بیشتر است از آری» و از تو من یك آری نشنیده ام!

قرآنی كه تو به آن معتقدی به چه كار ما می آید؟ من نمی دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمی دانی تویش چیست؟ از این جهت من كافر توی مومن هر دویمان هم درس هستیم، منتهی من با آن كار ندارم چون كتابی كه به درد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟ اما تو مرتب می چسبانیش به چشمت و سینه ات، به پهلویت، به قنداق بچه ات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت تا آن جا كه من دیده ام این كتاب برای تو فقط مصرفش همیشه این بوده كه: وقتی كه از خانه ات بیرون می آیی، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كنی، من یك قفل فنی و محكمی می خرم كه اصلا احتیاج به پف نداشته باشد، با تكنیك بسته شود نه با پف! تو برای سلامت و مصونیت جمله هایی از آن را دور خودت پف می كنی یا نسخه هایی از آن را به آستر جلیقه ات می دوزی یا به گردن گاوت می آویزی! من می روم واكسن میزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا می گیرم بنابراین به «قرآن تو» نیازی ندارم!

تو با آن استخاره می كنی به جای «انتخاب» و «تصمیم»، «عمل» و «قضاوت» و «فهمیدن» و «اندیشیدن» كه كار انسان و ارزش امتیاز انسان است با كتاب یك نوع شیر یا خط بازی می كنی و لاتاری و بخت آزمایی می كنی، من فرزند تو با اینكه به وحی عقیده ندارم حاضر نیستم تا این حد به قرآن اهانت كنم، به هر حال این یك كتاب است «قرآن تو» «كتاب هدایت» است آن را «می خوانم» تا، با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های آن، راه خوب و بد و متوسط را در زندگی پیدا كنم نه با استخاره! چشم هایم را باز می كنم و متنش را می گشایم و به دنبال مطلبی می گردم تا ببینم كه چه گفته است، نه اینكه چشمهایم را ببندم و شانسی و تصادفی لایش را باز كنم و جمله یا كلمه ی اول بالای صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصمیم بگیرم و درباره ی مسئله ای یا شخصی قضاوت كنم !

پدرجان، من یك دانشجویم، اگر كسی با جزوه درسی ام چنین بازی هایی كند اوقاتم تلخ می شود! پس اگر من كتابی را كه به درد خواندن نمی خورد ولو نویسنده اش به قول تو خود خدا باشد رها كردم و به جای آن كتاب هایی را گرفتم كه به درد خواندن می خورد، اوقاتت تلخ نشود! ‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.

دکتر شریعتی



ادامه مطلب

طبقه بندی: دکتر شریعتی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 مرداد 1387 توسط یوسف ناصری