تبلیغات
وب نوشت های یک جوان ترسو

لیگ امسال فوتبال امروز وارد هفته دوم شد. لیگی که برای تمام پرسپولیسی ها لیگ دلگیری بوده تا به امروز!

وقتی من پرسپولیسی شدم، فقط به عشق رنگ قرمز این تیم رو انتخاب کردم و هنوز هم به انتخاب دوران کودکی خودم افتخار میکنم!

پرسپولیس تو سالهای بعد از کودکی و تا به امروز برای من یک تیم محبوب بوده و هست و هیچ وقت ارادتم به این تیم کم نشده.

بعدها که کمی بزرگتر شدم و دیگه از فوتبال سر در می آوردم پرسپولیس رو فقط بخاطر رنگ قرمزش دوست نداشتم. پرسپولیس تیم محبوب من بود چون شاهرودی داشت، چون عابدزاده داشت، محرمی داشت، محمد خانی داشت، استیلی داشت، پیوس داشت و ... اما هیچ کدوم این بازیکن ها به اندازه یک نفر در پرسپولیس تاثیر نداشتن در عشق من به پرسپولیس، سلطان علی پروین. به عشق پروین بود که به استادیوم میرفتم و پرسپولیس رو تشویق میکردم، به عشق سلطان بود که با استقلالی جماعت کل کل میکردم، به عشق علی آقا بود که تو آفتاب تابستون و سرمای زمستون تو جایگاه شعار میدادیم ...



ادامه مطلب

طبقه بندی: ورزشی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مرداد 1388 توسط یوسف ناصری
این پست رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این پست را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مرداد 1388 توسط یوسف ناصری

چند سالی رو در شهری تحصیل کردم که شنیده بودم مردم محافظه کاری داره و در خودشون و مشکلات خودشون فرو رفتن. اون موقع و قبل از اینکه به "یزد" برم، یزد رو شهری تصور میکردم که اگر در حد و اندازه های "اصفهان" و "شیراز" نباشد چیزی کمتر از آن ها ندارد. وقتی برای اولین بار به یزد رفتم احساس کردم تمام تصویرسازی های ذهنم مخدوش شده و هیچ کدام به واقعیت تبدیل نشده و اینگونه نیز شد. یزد شهری بود با مردمانی عجیب و آب و هوایی عجیب تر. روزهای به شدت گرم و کاملا آفتابی همراه خشکی وصف ناپذیر، شبهایی خنک و آسمانی پر ستاره، صاف و زیبا ...

در همون چند روز اول متوجه شدم نمیشه قبل از دیدن جایی از اونجا برداشت های درست انجام داد و به خاطر همین بعد از برخورد با چند یزدی در روزهای اول تصمیم گرفتم ذهنیت خودم رو نسبت به تمام مردم یزد "بد" نکنم و دنبال "خوب" های یزد هم بروم.

روزهایی داشتیم، در دانشگاه "مدیریت صنعتی" میخواندم، دو ترم اول در خوابگاهی بودیم درست در مرکز بیابانی به نام "قاسم آباد" که اسمش "یزدیان" بود. وقتی فکر میکنم میبینم همان دو ساختمان سه طبقه و دور از شهر برای من و دوستان خوابگاهی ام تنها دو ساختمان سه طبقه نبود، یک ساختمان پر از تجربه بود، تجربه های آشنایی با آدم های جور وا جور و شخصیت هایی کاملا متفاوت.

جو محیط در آن روزها جو انتخاباتی بود و شور در بین مردم یزد هم دیده می شد. در آن زمان به شدت مخالف دکتر معین بودم و معتقد بودم با رفتاری که در سال آخر با خاتمی شده بود به هیچ عنوان امکان ندارد دوباره مدیریت کشور دست اصلاح طلبان بیفتد و این را خوب میدانستم. دلایلم را برای دوستانم میگفتم، دوستانی که چند ماه و یا شاد چند روزی بیش نبود که به وادی سیاست آمده بودند! و من مانده بودم که چرا یک نفر در اینجا پیدا نمیشود تحلیل سیاسی را بفهمد و بشود با او اختلاط کرد!

یک روز گفتند یکی از بچه های ستاد دکتر معین که یزدی هم هست قراره  به خوابگاه بیاد و در یکی از اتاق ها برای بچه ها صحبت کنه. منم رفتم ببینم چه خبره (اولین بار اونجا بود که حمزه رو دیدم) حمزه شروع کرد حرف زدن و از دکتر معین گفتن و اهداف و ... بعد از یکی از بچه ها من شروع کردم به حرف زدن و اینکه اردوگاه اصلاحات در این انتخابات برنده نخواهد بود و با ترفندی میخواد در شکست هم پیروزی ای بدست بیاره و این پیروزی چیزی نخواهد بود جز مظلوم نمایی و این مظلوم نمایی تنها وقتی بوجود میاد که کاندیدای اصلاحات رد صلاحیت بشه (اون موقع هنوز رد صلاحیت شده ها اعلام نشده بودند) و در این بین چه کسی ضعیف تر از دکتر معین؟

معین انتخاب شد تا رد صلاحیت شود و بعد از آن اصلاحات از این فرصت استفاده کند و دست به مظلوم نمایی بزند و برای دوره های بعد خود را آماده حمله کند. در این بین معین که تنها یک حرف گوش کن بود اعلام حمایت کرد از نظریه های "خروج از حاکمیت" و "حاکمیت دوگانه"، نظریه هایی که به هیچ عنوان نمیتوان باور کرد که با وجود حمایت از آنها کسی بتواند در شورای نگهبان صلاحیت بگیرد! اما برای اطمینان از رد صلاحیت باید این کار انجام میشد و از این نظریه ها حمایت انجام میگرفت.

و گفتم و گفتم و گفتم ...

وقتی حرفهام تموم شد احساس کردم برای اولین بار در یزد دارم با کسی صحبت میکنم که فهم سیاسیش بالا بود و من رو میفهمید و به جای خیلی از دوستان اون زمانم بعد شنیدن حرف های من و پیش بینی من برای رد صلاحیت معین، نمیخندید! و یا صحبت از شرط بندی نمیکرد!!

اون روز تو چشمای حمزه فهم سیاسی رو خوندم و وقتی داشت میرفت و خداحافظی میکرد هم موقع دست دادن فشار دستهاش رو برداشت به دوستی عمیقی کردم که بین من و یک یزدی به وجود اومده.

و ماهها و سالها گذشت و گذشت تا وقتی آخرین بار دیدمش به من خبر داد در رشته علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس، ارشد قبول شده و از یزد میره به تهران. اون موقع خوشحال شدم که حداقل بعد از این که تو یزد نیستم در تهران میتونیم همدیگرو ببینیم اما ...

اما با وجود اینکه به طور مثال در انتخابات اخیر راه من و اون یکی بود و هر دو برای پیروزی مهندس موسوی تلاش میکریدم، دیگه من حمزه رو رودررو ندیدم و تنها از طریق ایمیل و بعضی مواقع چت کردن با هم ارتباط داشتیم.

امروز تصمیم گرفتم بعد از چن هفته مطلبی برای زندانی بودن حمزه قالبی بنویسم ...

اینجور مواقع هزاران جمله کلیشه ای هست که میشه گفت، مثل "حمزه قالبی رو آزاد کنید" یا "مگر گناه حمزه چه بوده؟" و ... اما من نمیدونم چرا هیچ وقت به اینگونه اعتراض کردن عادت نکردم و هیچ وقت به کار بردن این جملات و جمع آوری امضا برای آزادی کسی رو در ایران درست ندونستم.

چه زندانی هایی را میشناسم که هزاران امضا کننده خواستار آزادی آنان بودند اما هنوز در بندند!

چه وبلاگهایی را دیده ام که برای آزادی از زندانیانی زده شد و زندانیانش هنوز در زندان به سر میبرند و وبلاگها دیگر به روز نمیشوند!

میترسم! میترسم که نکند این گونه اعتراض کنیم و حمزه نیز آزاد نشود! میترسم هر چه حمزه را با نوشتن اینگونه نوشته ها در دنیای مجازی شناخته تر سازیم برای او بدتر شود و بیشتر به او مشکوک شوند و اتهام های وارده به او را بیشتر کنند!

"حمزه جان! دوست قدیمی من! برایت دعا میکنم تا همیشه سالم باشی و دعا میکنم هر چه زودتر خبر آزادیت را بشنویم."



ادامه مطلب

طبقه بندی: سیاسی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مرداد 1388 توسط یوسف ناصری